من در پشت گورستان زمان
و در ذهن فراموش شده ی زمین دفن شده ام
نمی توانی مرا بیابی
چرا که من نشانی خود را
مانند نامم فراموش کرده ام
نمی دانی چقدر دلم برای خودم تنگ شده
تقدیم به او که تمام ناتمام من بود و مرا بی پایان گذاشت و گذشت
برو اما دعا کن تا نباشم
برو اما دعا کن تا که فردا
تو قلب خاک جا خوش کرده باشم
دارم می میرم و چیزی نمی گم
که از من دلخور و دلسرد باشی
فقط می خوام وقتی پر کشیدم
قوی باشی...مثال مرد باشی
پس از مرگم تو راهی تازه داری
به دنیای که دیگه حامدی نیست
به دنیای که می دونی کسی که
تو بودی آرزو و حاجتش...نیست
حال که شانه هایت با من غریبی می کنند
کدامین دیوار این شهر
حال مرا درک می کند
و ترک بر نمی دارد
و فرو نمی ریزد
کدام خیابان این شهر
پرسه هایم را می فهمد
و گامهایم را می شمارد
گنجشکها خوابیده اند
و کلاغها خود را به بی خبری زده اند
و یا...
راستی
آیا هنوز هم ترانه هایم شنیدنیست؟
آیا هنوز کلامم را خواندنی می دانی؟
آیا هنوز در بیتوته ی قلبت گوشه ی من خالیست؟
راستش را بگو
می خواهم ویرانتر شوم
وقتی بیزارم از این همه غریبه
وقتی می شوری منو از خاطراتت
وقتی خنده با لبای من غریبه
بگو کی جاتو می گیره توی قلبم
وقتی بی تو دیگه امیدی ندارم
وقتی تو شبام دیگه ستاره ای و
توی روزام دیگه خرشیدی ندارم
وقتی می بینی داره آب میشه کم کم
همه ی وجودم از غم نبودت
وقتی می بینی کسی که عاشق توست
جز تو با هیچ کس دیگه ای نبوده